چند قدم دور نشده برميگرده و اضافه مي كنه:"از بس بار گناهات سنگين هست شبها از فكرشون خواب نداري" بعد هم همون لبخند هميشگي را ميزنه.
از در اتاق نرفته بيرون ميگم:"حسرت گناه هاي نكرده خواب را ازم گرفته"
بلند تر مي خنده و ميگه" حقا كه لري"
* نقل به مضمون از خاطرات تن